روح نگهبان عمارت رامسر
هنر اکونومیکس :هتل قدیم رامسر، عمارت سفید و مغروری که در سال ۱۳۲۰ توسط رضا شاه ساخته شد، در قاب محو تصویر نشسته است و زمان همچون مه نرم و آرام، آرام آرام روی آن سایه افکنده. ساختمان ایستاده، سربلند و باشکوه، و انگار هنوز نفسهای همان دوران را در دیوارهایش نگه داشته؛ نفسهایی که با باد، با برگهای درختان، و با سکوت باغ گره خوردهاند.
اما قصهی این عکس، در دل همان باغ منظم و وسواسخورده رخ داد. همانجا که پیرمرد باغبان قدم میزد؛ مردی خاموش، با قامتی کشیده و نگاهی جدی و آرام. چیزی در طرز ایستادن و دقتش ذهنم را پرت کرد به چهرهای که تنها در عکسهای تاریخ دیده بودم: هیبت مقتدر و خشکِ رضاشاه. نه شباهت دقیق، بلکه همان صلابت قدیمی در نگاهکردن به درختان، در نوازش شاخهها، در نظم وسواسی که انگار باغ نه «کار»، که «سرزمین» او بود.
شاخهها را با سختگیری نوازش میکرد، بوتهها را مثل سربازهایی که باید در صف بایستند، مرتب میکرد، و هر حرکتش پر از دقت و احترام بود. در همان لحظه، با خودم فکر کردم: شاید اگر روح آن دوران بخواهد جایی برگردد، اگر تاریخ بخواهد بیصدا خودش را نشان بدهد، چنین باشد: در لباس یک باغبان ساده، بیهیاهو، اما با همان هیبت قدیمی که هر لحظه، حتی در سکوت، فرمان میراند.
درست در همان لحظه عکاسی ، گویی او حس کرد. یک واکنش نامرئی میان ما رد شد؛ لحظهای کوتاه و شفاف که توضیحی ندارد اما در ذهن میماند، از آنها که تا سالها با تو میماند. و در چشم برهمزدنی، محو شد؛ نه صدای قدمی، نه نشانی. فقط باغ و سکوت ماند و هتلی که انگار رازدار این قصه بود، دیوارهایی که با هر ترک و شیار، گواه عبور زمان و حضور مرموز بودند.
بارها در خلوت باغ بدنبالش گشتم خواستم حضور مرموزش را در به تصویر بکشم، اما نشد. نگهبان باغ میگفت: «هر روز همینجاست و حضور دارد»، اما نمیدانم چرا، آن روز هر چه رفتم، او را ندیدم. گویی حضورش، شبیه نسیمی بود که فقط در یک لحظه حس میشود و سپس محو میگردد، اما رد خود را در هوا و در نگاهها میگذارد.
این عکس، ثبت آن لحظه نیست؛ بلکه یادگاری از تجربهی من در حضور اوست. لحظهای کوتاه که تاریخ، بیصدا، خودش را نشان داد و سپس دوباره محو شد؛ باغبانی که برای یک ثانیه، شبیه سایهای از ۱۳۲۰، از میان زمان عبور کرد و حضور مرموزش باغ را پر کرد، به گونهای که هنوز در هر شاخه و هر برگ، در سکوت و در نور و در سایهها، میتوان رد آن لحظه را حس کرد… و شاید، فقط شاید، آن لحظه در لایهای دیگر از زمان، یا در دنیایی موازی، هنوز جاری است و میتوان با چشم دل آن را دید.


