کیوریتوری و نقد هنری اسلاید"هنر اکونومیکس"

هنر و زیست‌جهان اجتماعی در نظریهٔ مارکس و انگلس: واکاوی مبانی زیبایی‌شناسی ماتریالیستی

هنراکونومیکس:در اندیشهٔ مارکس و انگلس، هنر پدیده‌ای معلق در جهان ذهنیات نیست؛ به جهان مادی، به مناسبات قدرت، به سازمان کار و به زیست‌جهان اجتماعی انسان گره خورده است. این زیست‌جهان—به زبان امروز، شبکهٔ تجربه‌های جمعی و ساختارهای اجتماعی‌ای که فرد در آن زندگی می‌کند—مبنای شکل‌گیری تخیل هنری نیز هست. هنر، در نگاه آنان، محصول «شرایط مادی» و «روابط تولید» است؛ یعنی انسان همان‌گونه می‌آفریند که در جهان زندگی می‌کند، کار می‌کند و با دیگران درگیر می‌شود.

به گزارش صفحه خبری اقتصاد هنر توفیق اقتصادی ،مارکس در مقدمهٔ نقد اقتصاد سیاسی معادلهٔ بنیادی را روشن می‌کند: شیوهٔ تولید مادی، «فرآیند زندگی اجتماعی، سیاسی و فکری» را مشروط می‌کند. از این زاویه، هنر در سطح روبنایی قرار می‌گیرد، اما هرگز به معنای وابستگیِ مکانیکی یا تقلیل‌گرایانه نیست. هنر شکلی از آگاهی است که می‌تواند فراتر از محدودیت‌های زمانهٔ خود برود، اما همچنان ریشه در آن دارد. نمونهٔ مشهور مارکس—چرا هنر یونانی هنوز زیباست؟—دقیقاً برای توضیح همین رابطهٔ پیچیده میان شرایط تاریخی و افق‌های فراتاریخی تجربهٔ هنری مطرح می‌شود.

انگلس نیز در نامه‌هایش تأکید می‌کند که اثر هنری را نمی‌توان صرفاً بازتاب اقتصاد دانست؛ هنر نه «آیینهٔ مستقیم» بلکه «تبدیل‌یافته» و «میانجی‌گری‌شده» است. یعنی ساختار اجتماعی الزاماً خودش را در هنر با همان شکل نشان نمی‌دهد؛ هنر از مسیر تخیل، فرم، تکنیک، انتخاب سوژه و جهان‌بینی هنرمند به لایه‌های اجتماعی شکل می‌دهد.

از نگاه زیبایی‌شناسی ماتریالیستی، هنرمند در خلأ کار نمی‌کند. مواد و تکنیک او محصول فناوری و اقتصاد زمانه‌اش است؛ مضامینی که انتخاب می‌کند، از تضادهای اجتماعی می‌آیند؛ و حتی دستگاه‌های ادراکی او—«دیدن» و «فهمیدن»—در دل یک دوران تاریخی ساخته می‌شود. رئالیسم مارکسی، نه الزام به شبیه‌سازی واقعیت، بلکه آشکار کردن نیروهای نادیدهٔ اجتماعی است؛ مثل آنچه در رئالیسم کوربه یا ادبیات بالزاک دیده می‌شود، که خود مارکس و انگلس آنها را نمونه‌های درخشان آگاهی اجتماعی می‌دانستند.

در این چشم‌انداز، هنر نوعی کنش است: شیئی زیباشناختی که هم واکنش به جهان است، هم تلاشی برای بازآفرینی آن. زیست‌جهان هنرمند—طبقه، زبان، شهر، کار، روابط عاطفی، حتی زمان فراغت—نوعی بستر خلاقیت می‌شود. هنر گاهی مقاومت است، گاهی نقد، گاهی رؤیاپردازی؛ اما در همه حال در گفت‌وگو با ساختارهای اجتماعی است.

چنین خوانشی از هنر، در عصر سرمایه‌داری متأخر، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. آثار هنری امروز نه فقط بازنمایی جهان، بلکه خود بخشی از مناسبات اقتصادی‌اند: کالایی که گردش می‌کند، ارزش‌گذاری می‌شود، و در بازار هنر جایگاه می‌گیرد. این وضعیت ادامهٔ همان بحث مارکس دربارهٔ کالایی‌شدن و فتیشیسم است، با این تفاوت که در هنر، این کالایی‌شدن اغلب با هاله‌ای از «منحصر‌به‌فرد بودن» یا «ارزش فرهنگی» استتار می‌شود.

در نهایت، زیبایی‌شناسی ماتریالیستی مارکس و انگلس بیش از آنکه یک «نظریهٔ بسته» باشد، نوعی روش نگاه‌کردن است: اینکه هر اثر هنری را در پیوند با جهان اجتماعی‌اش ببینیم. این روش، تاریخ هنر و نقد هنر را از دایرهٔ ذوق فردی بیرون می‌کشد و به میدان تحلیل نیروهای اجتماعی می‌برد؛ جایی که هنر شکل می‌گیرد، دیده می‌شود و معنا پیدا می‌کند. بیان هنری، به این معنا، زبان پنهان یک جامعه است—زبانی که می‌توان از خلال فرم و روایت و تصویر، سرشت روابط انسانی را در آن دوران خواند.

از همین‌جا است که عنوان این مقاله معنا پیدا می‌کند: هنر نه تزئین جهان، بلکه بخشی از تجربهٔ زیستهٔ انسان در جامعه است؛ و نظریهٔ مارکس و انگلس، ابزاری است برای فهم این پیوند زنده و پیچیده.

منابع

 

۱) مارکس، کارل و انگلس، فریدریش. ایدئولوژی آلمانی. ترجمهٔ حمید عنایت، نشر امیرکبیر، ۱۳۸۶.

۲) اکبرنژاد، بهرام. زیبایی‌شناسی مارکسیستی. انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۴.

۳) ویلیامز، ریموند. مارکسیسم و ادبیات. ترجمهٔ خشایار دیهیمی، نشر مرکز، ۱۳۸۱.

نوشته های مرتبط