وداع با واحد خاکدان ;هنرمندی که در روح زمان جاری ست
در صبحی پاییزی، وقتی برگها آرام بر زمین خانهی هنرمندان میریزند و صدای کلاغها و گنجشکها در هم میپیچد، طبیعت گویی خود به زبان وداع درآمده است؛ سمفونی خاموشی که برای بدرقهی واحد خاکدان نواخته میشود — نقاشی که حضورش از جنس خاک نبود، بلکه از جوهر روح بود.
یک روز پیش از وداع زمینیاش، در هنرستان نقاشی کمالالملک، در راهرویی تاریک و دنج، تابلویی از دوران دانشآموزی او نگاهم را متوقف کرد. گویی نیرویی نامرئی مرا تا آنجا کشانده بود تا پیش از رفتنش، نشانهای از او را ببینم؛ نشانهای که نه در رنگ و بوم، بلکه در میان خطوط حضور و غیاب روح جریان داشت. آن لحظه نه تصادف بود و نه حافظه؛ مکالمهای خاموش میان دو جهان بود، میان دیدن و درک کردن.
هنرمند بیش از آنکه در جسم زیست کند، در روح جاری است — روحی سیال که از زمان عبور میکند، در مکانهای گوناگون حضور مییابد، و گاه برای لحظهای، در دل انسانی دیگر توقف میکند تا دوباره دیده شود. حضوری سبک، روان و در عین حال پرقدرت.
اکنون او در میان ما نیست، اما در عین نبودن، همهجا هست: در آن تابلوی خاموش هنرستان، در دیوارهای خانهی هنرمندان، در نور نیمروز و سایهی عصر، در هر نگاه صادقی که هنوز به رنگ اعتماد دارد.
واحد خاکدان رفته است، اما روحش در هوای این خانه تنفس میکند — همچنان میان کلاغها و گنجشکها، در رقص برگها، در تداوم آن پرسش ازلی: «دیدن یعنی چه؟»
و شاید، چنانکه هایدگر میگوید:” زیستنِ هنرمند خودْ شعر است،و اثرش، تداوم همان زیستن شاعرانه.”
*حورا خاکدامن کیوریتور و منتقد هنری


