اسلاید"هنر اکونومیکس" کیوریتوری و نقد هنری

نخستین فلسفهٔ هنر

هنراکونومیکس:فلسفه‌ی هنرِ دوره‌ جوانیِ لوکاچ، به‌ویژه در آثاری چون نظریۀ رمان و نوشته‌های زیبایی‌شناختی پیشامارکسیستی، با یک دغدغه آغاز می‌شود: چگونه هنر می‌تواند وحدتی در جهانی فراهم کند که انسان در آن احساس بیگانگی و پراکندگی می‌کند؟ لوکاچ جوان، جامعه‌ مدرن را جهانِ گسسته‌ای می‌دید؛ جهانی که پیوندهای ارگانیک و یکپارچه جهان کلاسیک را از دست داده است. هنر برای او نه سرگرمی بود و نه فقط بازنمایی؛ ابزار احیای «کلیّت» بود.

به گزارش صفحه خبری اقتصاد هنر توفیق اقتصادی،لوکاچ در این دوره، ادبیات و هنر را جایی می‌داند که در آن، تجربه‌ فردی می‌تواند به حقیقتی عام تبدیل شود. این «عام» از دید او نه صرفاً مفهومی انتزاعی، بلکه کیفیتی است که اثر هنری در ساختار خود به وجود می‌آورد. به همین دلیل، او به فرم حساس است؛ فرم برایش ظرفی نیست، بلکه نیروی سازمان‌دهنده‌ای‌ست که معنای اثر را می‌سازد. هنری که فرم قوی دارد، به تعبیر او، توانایی ایجاد نوعی تمامیت درونی را پیدا می‌کند؛ تمامیتی که زندگی مدرن از آن محروم است.

نکته جالب این است که لوکاچ جوان هنر را با نوعی غمِ متافیزیکی گره می‌زند. او هنرمند را انسانی می‌بیند که همیشه از جهانی که آرزو دارد جدا افتاده است. به همین دلیل، آثار هنری بزرگ برای او برآمده از نوعی فقدان‌اند؛ فقدانی که هنرمند تلاش می‌کند با خلق فرم، آن را به جهانی معنادار تبدیل کند. این ایده بعدها در مارکسیسم او تغییر شکل می‌دهد، اما هسته‌اش در همین دوره شکل گرفته بود: هنر توان ساختن چشم‌اندازی جامع‌تر از تجربه‌ی پراکنده روزمره را دارد.

به همین خاطر، هنر نزد لوکاچ اولیه نه ابزار ایدئولوژی است و نه وسیله‌ی انتقاد اجتماعی؛ بیشتر تلاشی است برای بازسازی رابطه‌ی انسان با جهان. هنرمند با خلق یک جهان صوری تازه، شکلی از حقیقت را می‌آفریند—حقیقتی که در زندگی عادی دست‌یافتنی نیست. این نگاه، هنر را به قلمرویی شبیه فلسفه بدل می‌کند؛ هر دو در جست‌وجوی «کلیّت»‌اند، با این تفاوت که هنر این کار را نه با مفهوم، بلکه با فرم و تجربه زیسته انجام می‌دهد.

در نهایت، فلسفه هنر نخستین لوکاچ را می‌توان چنین خلاصه کرد: هنر تلاشی است برای بازگرداندن وحدت به جهانی که آن را از دست داده‌ایم. این تلاش نه نوستالژی است و نه خیال‌پردازی؛ نوعی فعالیت شناختی است که در دل فرم هنری اتفاق می‌افتد. اثر هنری، جهانِ ازهم‌گسیخته را دوباره سازمان می‌دهد و به انسان امکان می‌دهد موقعیت خود را بهتر بفهمد.

این نگاه، همچنان یکی از ارکان مهم زیبایی‌شناسی مدرن است، حتی اگر لوکاچ بعدی از آن فاصله گرفته باشد. راهی باز می‌کند برای فهم هنر به‌مثابه ساختن جهانی نو، نه فقط بازنمایی جهان موجود. این همان نقطه‌ای‌ست که هنوز هم می‌شود از آن عبور کرد و به بحث‌های تازه درباره هنر معاصر رسید.

 

*حورا خاکدامن /کیوریتور و منتقد هنری

نوشته های مرتبط